رضا کاظمی: خودش را هیچ وقت ندیدم، اما شعرهایش را جسته و گریخته خوانده بودم. با او (و بلکه با تمامی شاعران و نویسندگان این سرزمین) سه فصل مشترک خیلی بزرگ دارم: ۱. وطن عزیزی به نام ایران ۲. شعر (و داستان، فارغ از زبان نگارش آنها) ۳. اندوه تنهایی (که اتفاقن در شعرهای او نیز سطر به سطر حس میشود./ کتابهایش را بعد از مرگش به دقت خواندم!)
به خاطر فقدان "غلامرضا بروسان" دوباره لب به سیگار زدم. چندی پیش (۲۰/۹/۱۳۹۰)، به مناسبت درگذشت شاعری از مشهد مقدس (که مطمئنن کتابهای قشنگش از این پس بارها و بارها تجدید چاپ خواهد شد!)، به همت شاعر گرانقدر شهرمان "ابراهیم عادلنیا" و با حضور جمعی از شاعران و نویسندگان اردبیل، (ما نیز به سهم خود) در دفتر هفتهنامه "آوای اردبیل" یک بزرگداشت صمیمی برگزار نمودیم، و برای آن شاعر از میانمان رفته و همراهانش شمعی افروختیم و دقیقهای سکوت و فاتحهای. دوستان یکایک از شاعر گفتند و شعر خواندند و من نیز شعرهای عاشقانه تُرکیام را به مویه روایت نمودم و هر چه بود دلتنگی بود و دلتنگی.
در این میان اما باز به «ادبیات» اندیشیدیم و آن رسالت وصلی که جاودانههایش از روز ازل پیامآور آن بودهاند و یادآور برادریها و همذاتپنداریها و دغدغههای مشترکِ انسانی. درود بر آنکس که به راستی فرمود: «همدلی از همزبانی خوشتر است!»

