بیزیم اؤیکو 44. الف. (اون، آیدین ضیایی)
مین بیر گئجه: آیدین ضیایی (ارومیه، 1360). نویسنده، منتقد و مترجم. ساکن اردبیل است و بیشتر در زمینههای نظریه و فلسفه مطالعه میکند و قلم میزند. پیشنهاد او در زمینه شعر با مانیفست "شعر پولورال" در مجله "شعر" مطرح شد که بر اساس آن، شعر را از هنری انفرادی به اشتراک ادبی فرا میخواند. دغدغه او تجربه فضاهایی نو و بکر در ادبیات، هنر و اندیشه، همچنین نفس کشیدن و فرصت نسقگیری دیگرگونه در آن فضاهاست. داستان ذیل یکی از داستانهای قرائت شده در کارگاه داستاننویسی حوزه هنری است که علاوه بر نقد مکتوبی که خود نویسنده در مورد داستانش نوشته است ـ 1392.4.24 ـ ، چند یادداشت نیز توسط دیگر دوستان خوانده شد که به مرور در همین "مین بیر گئجه" منتشر خواهد شد. گفتنی است این داستان، منتخب جشنواره داستان تک صفحهای دفاع مقدس کاشان نیز میباشد.
***
" اون"
آیدین ضیایی
مدتی میشد که آنجا بود. جایی که بود، جای ساکتی بود. منطقهای که کمتر یا تقریبن هیچ آدمیزادی به خودش نمیدید. بدون احتساب مور و ملخ که تا دلت میخواست بودند. تغییر فصل در آنجا چندان محسوس نبود. فقط روزهای گرم و شبهای سرد تمام چیزی بود که حس میشد. بوتههای خار و بوتههای تُنکِ دیگر، تنها روییدنیهای مقاومی بودند که روی آن نقطه از زمین دوام آورده بودند. که آنها هم با بادهای تند و طوفانهای شن طاقت نمیآوردند و کنده میشدند. ولی "اون" همچنان آنجا بود. مثل سنگ، سنگین و بیحرکت. گاهی اوقات با بادهای تند، کمی از زیر خاک بیرون میآمد و با طوفان بعدی دوباره دفن میشد. رنگ و رویش بخاطر این همه مدت آنجا ماندن، آنهم در آن شرایط، کدر و کهنه شده بود. انگار صد سالی میشد که آنجاست. ولی کمتر از این بود. یه جسم بیاستفاده مثل خیلی از آت و آشغالهایی که این طرف و آن طرف پخشاند. یک جسم بیحس. یک جسم منتظر. البته "اون" بیاستفاده نبود. فرقش با بقیه چیزای دور و اطرافش این بود که "اون" بر خلاف بقیه نقشی داشت، علیرغم وضعیت به ظاهر بلا استفادهاش. منتظر بود تا یکی بیاید سراغش. البته اینطور برایش مقدر شده بود. که میبایست یکی بیاید سراغش.
مثل تمام اجسام ساخته شدهی دیگری که وظایفی برایشان تعیین شده، "اون" هم وظیفهای داشت که حتی توی آن شرایط هم وظیفهاش فراموشش نمی شد. نمیتوانست فراموشش بشود. وظیفهش انتظار بود. باید صبر میکرد و تابع وظیفه میبود. وظیفهای که بهش دیکته شده بود و "اون" هیچ حق انتخابی در قبالش نداشت و هیچ تصویر و تصوری از عاقبت این انتظار هم نداشت. اوایل بیشتر منتظر بود به انجام وظیفهاش، ولی بعدها بیشتر عادت به شرایط عادی و یکنواخت آنجا کرده بود. به شرایط جایی که داشت در آن زندگی میکرد.
کم کم داشت جزئی از طبیعت میشد. درست مثل گیاهی که از خاک آنجا روئیده و متعلق به آنجاست. حشراتی که دائم از کنارش رد می شدند یا پرندههایی که رویش می نشستند، "اون"ـو غریبه نمیدانستند یا یک خارجی. عضوی از آنجا میدانستند، عضوی که انگار از اول بوده و "اون" همچنان مثل یه سنگ بیحرکت بود. تمام نفرتی که در "اون" ریخته بودند را از یاد برده بود. شده بود یک موجود بیآزار. سبکی حشرات و پرندهها و جانورهایی که مدام از رویش رد می شدند، ناراحتش نمیکرد و این باعث میشد تا هیچ عکسالعملی نشان ندهد . جایی که آنجا بود، کم کم حکم محل دنج و راحتی برای زندگی "اون" پیدا کرده بود. جایی که هیچکس مزاحمش نمیشد و هیچکس قصد اذیت و آزار "اون"را نداشت.کم کم با ساکنین آنجا اخت شده بود. دیگر به وظیفهای که داشت فکر نمیکرد. منتظر هیچ کس هم نبود. میخواست آنجا باشد، تا ابد به همان شکل. ولی یک چیزی تو عمق وجودش بود که دائم وظیفهاش را به "اون" گوشزد میکرد. دائم مترصد بود. حس زندگی را مثل "اون" نداشت. با طبیعت ارتباطی نداشت. بوی زندگی را عین "اون" حس نمیکرد. جوری ساخته شده بود که تحت هر شرایطی به وظیفهاش فکر میکرد. وظیفهای که به همان مقدار برای "اون" هم بود. حتی اگه "اون" قسمت خارجیاش، از یاد میبرد که چرا آنجاست. "اون" هر لحظه به وظیفهاش فکر میکرد. یک لحظه هم غفلت نمیکرد. یک اشتباه بقیه و آنوقت "اون" کافی و تمام کننده بود. درست مثل مغز شستشو داده شده. یک فرمانده مجزوم. یک فلز سرد بیروح. ولی تا فرصتی پیش نیاید، مجبور به سکوت بود. مجبور به سکون. هنوز آنجاست. هنوز دارد زندگی میکند و هنوز خواسته یا ناخواسته منتظراست. منتظر که یکی ناغافل پایش را روی "اون" بگذارد و بوووم!
[ به عنوان شهروندی ایرانی که ادبیات تنها دلمشغولیش میباشد، همواره به این جمله کافکا اندیشیده ام که روزی گفته بود: "من فقط ادبیاتم!..." در قالب یک وبلاگ آنهم در حوزه ادبیات داستانی، "مین بیر گئجه" پیش روی شماست. ]