تحلیل عناصر داستانی در داستان کوتاه "اون"/  بیزیم اؤیکو ۴۴. الف.

شبنم شمسواری

 

 

چکیده:  

هدف ما در مقاله حاضر بررسی عناصر داستانی در داستان "اون" نوشته آیدین ضیایی است. (بیزیم اؤیکو 44. الف.) داستان دارای پیرنگ خوب، شخصیت پردازی مناسب و درون­مایه فلسفی است. راوی داستان سوم شخص بوده و داستان بر پایه تعلیق طرح­ریزی شده است.

کلید واژگان:

پیرنگ، تعلیق، شخصیت­پردازی، درون­مایه، زاویه دید، لحن، نقطه اوج، پایان­بندی، نتیجه

مقدمه:

در میان اهل فن و نویسندگان, در مورد تعداد و ترکیب عناصر بنیادین داستان اتفاق نظر وجود ندارد، اولویت این عناصر نیز در نظر گاه ایشان متفاوت است. در این مقاله سعی شده است به عناصر داستانی پرداخته شود که جامع بوده و در داستان مورد نقد نیز نمود بیشتری دارد. یکی از مهم­ترین نیازهای یک داستان خوب ایجاد کشش و حفظ داستان است. داستان عموما دارای یک خط داستانی است که به گسترش مضمون کمک می­کند؛ بنابر این طرح و رویدادهای داستانی، کشمکش­ها و شخصیت­ها که مضمون را تشکیل می­دهند, باید با دقت انتخاب شوند. یک طرح دارای وحدت اصولا روی یک رشته عمل مداوم متمرکز می­شود, به طوری که هر رویداد بطور طبیعی و منطقی به رویداد دیگر منجر می­شود. اگر داستانی در مجموع جذاب باشد, لزوما دارای عناصر داستانی مورد نیاز می­باشد. هدف اصلی این مقاله بررسی عناصر اصلی موجود در این داستان است. آیا نویسنده دارای طرح خاص داستانی بوده؟ زبان و انتخاب واژه­ها و تکرار تا چه حدی در خدمت داستان و راوی می­باشد؟

تحلیل عناصر:

1- طرح یا پیرنگ:

این داستان دارای طرح خاص و از پیش تعیین شده است؛ دارای یک کالبد و استخوان­بندی خاص و محکم که به صورت طرح سه پارامتر مهم داستانی (یعنی زمان، مکان و شخصیت  و هر سه مجهول) شکل گرفته است. نویسنده قبل از نوشتن و روایت، این سه پارامتر را طرح­ریزی کرده و به صورت قانون­مند شروع به روایت نموده. سیر روایی داستان نیز بر اساس طرح از پیش تعیین شده بوده و به صورت زیر می­باشد:

الف ـ آغاز با زمان مجهول.  

ب ـ توصیف مکان مجهول (تصویری از بیابان بی­آب و علف).

ج ـ توصیف شئی مجهول در مکان مجهول ("او آنجا بود مثل سنگ، سنگین، بی­حرکت...").

د ـ شروع جان­بخشی به جسم مورد نظر با آوردن زیرکانه یک پارادوکس (یک جسم بی­حس، یک جسم منتظر) و ادامه روایت از «اون» در مقام یک موجود جاندار.

تا این مرحله, روایت از زمان, مکان و  شئی مورد نظر در بندهای بلند و جدا از هم صورت گرفته است و  رفته رفته این بندها کوتاه شده و زمان و مکان و شئی در هم تنیده می­شوند.

ادامه روایت به صورت زیر پی­گیری شده است:

ـ دوباره توصیف مکان: (انس گرفتن طبیعت، حشرات و پرنده­ها به او.)

ـ دوباره توصیف شئی: ("اون" در برابر طبیعت موجودی جانداری است که مثل سنگ بی­حرکت است و تغییر شئی از روزّمره­گی به روزمرگی.)

ـ دوباره توصیف مکان: تبدیل مکان به محل دنج و راحت.

ـ دوباره توصیف شئی: اخت شدن با طبیعت و درگیری با خود درون.

ـ و در نهایت پایان­بندی خاص.

در انتخاب طرح مورد نظر و سیر روایی داستان، پذیرش روایت از طرف خواننده و درگیر کردن ذهن او با موضوع در نظر گرفته شده است.

2- تعلیق:

تعلیق در این داستان جزء طرح اصلی بوده و با اولین جمله در ذهن خواننده شکل می گیرد: «... مدتی می­شد که آنجا بود.» جمله اول داستان شامل یک قید مبهم زمانی و یک ضمیر اشاره مکانی می باشد. این جمله ذهن خواننده را وارد یک حیطه زمانی نامعلوم در مکانی نامعلوم می­کند و می­توان جمله اول داستان را ادامه نام داستان در نظر گرفت. «"اون" مدتی می­شد که آنجا بود»,  که نویسنده با جداکردن "اون" از جمله اول، مجهول­سازی در ذهن خواننده را طی دو مرحله انجام داده است. ابتدا خواننده با "اون" - نام داستان روبرو می شود. "اون" ضمیر سوم شخص غایب مجهول برای غیر جاندار است، سپس در حالی که ذهن هنوز درگیر نام داستان و در واقع شخصیت اصلی است، خواننده را با جمله اول وارد فضای مجهول داستان می­کند.

سیر روایی داستان که از بندهای بلند شروع شده و به بندهای کوتاه در آخر داستان می­رسد و زمان که در لابلای این سیر جاری است و با قیدهای مبهم  مانند مدتی، گاهی اوقات ، این همه مدت ، اوایل و... نشان داده شده است. همچنین دو بعدی کردن شخصیت داستان که این دو شخصیت در هم تنیده شده است و همواره خواننده را در تعلیق و کشش به سمت گره­گشایی ایجاد شده نگه می­دارد.

3- شخصیت­پردازی:

این داستان فقط دارای یک شخصیت است. شخصیت­پردازی بر اساس موقعیت و مکانی که  بنابر اجبار در آن قرار گرفته و تغییر و تحول درونی و بیرونی که در سیر داستان روایت شده, صورت گرفته است. تمرکز روایت روی "اون" و سرنوشت" اون", تن دادن به اجبار، فاقد حق انتخاب بودن و غیره باعث وحدت شده و شخصیت داستان را کامل و البته در حد هدف خود راوی به خواننده می­شناساند. دادن کیفیت روانی و اخلاقی  و تغییر و تحولات درونی و روانی طی روند معقول بوده و برای خواننده قابل قبول و پذیرفتنی است.

4- درون­مایه:

لازم دانستن ِبودن آدمیزاد در بیابان بی­آب و علف می­تواند تعریفی از نگرش راوی باشد که گویی حتماً آدمیزاد باید آنجا باشد یا می­تواند نیاز انتظار "اون" را به پیدا شدن آدمی­زاد نشان دهد. در این داستان ما با یک درون­مایه فلسفی سر و کار داریم؛ راوی جسم مورد نظر را با آوردن جبری که به او تحمیل شده، هدفی که برایش آفریده شده و وظیفه ای که فراموشش نمی­شود, او را وارد حیطه جان­داری، فکر و حتی درگیری ذهنی وظیفه و عدم توانایی انجام وظیفه می­کند. " اون" مثل هر شخص دیگری دچار روز مرّه­گی می­شود, هدف را فراموش می­کند و روزهایش را سپری می­کند. (چون مجبور است سپری کند و کار دیگری از دستش برنمی­آید.)

راوی گویا در سرنوشت "اون" سهیم است و لحنش دلسوزانه: «... کم کم داشت جزئی از طبیعت می­شد» و با بیان خاصی که در روایتش هست, خواننده را نیز در این شراکت سهیم می­کند.

5- زاویه دید:

این داستان از زاویه دید سوم شخص نقل شده و با اینکه راوی بی­طرف به نظر می­آید, در کل یک حس اشتراک بین راوی و شخصیت اصلی داستان احساس می­شود. گویا راوی خود را در قالب شخصیت روایت می­کند.

 

6 لحن داستان:

لحن داستان ساده، روان، متفکر و فلسفی است و گاهی دلسوزانه. این لحن در کل داستان استوار و ثابت بوده و تغییر آن (هر چند که کم به چشم می­آید) دارای سیر منطقی است.

7- نقطه اوج:

نقطه اوج در این داستان  قسمتی از پیرنگ است و این نقطه اوج آوردن بُعد درونی با عبارت «... چیزی تو عمق وجودش بود» برای شخصیت داستان شکل گرفته است. این بعد, دوباره خواننده را با مجهول و گرهی جدید مواجه می­سازد. بعد درونی تازه معرفی شده، علی­رغم خستگی "اون" وجدان پایبند سرزنش­گری هست که همواره به فکر وظیفه خود می­باشد و در یک جدال و گفتگوی درونی که از داستان استنباط می­شود، مدام "اون" را متوجه وظیفه­اش می­کند.

جدال و کشمکش بین "اون" و "بُعد درونی­اش" و نیز تکرار جمله «... تحت هر شرایطی به وظیفه­اش فکر می کرد» که در سطر بعد به صورت «... اون هر لحظه به وظیفه­اش فکر می­کرد» آمده است, به باور جدا بودن "اون" و "درون اون" در ذهن خواننده کمک می­کند و بی­رحم و عاقل بودن بُعد درونی و روزمرگی، فراموشی و مسخ شدن "اون" را برای خواننده حتمی جلوه می­دهد.

8- پایان­بندی داستان:

پایان­بندی داستان بلافاصله بعد از اوج داستان صورت گرفته است. گویا راوی حرفش را گفته و تمام کرده و بعد از اتمام داستان دوباره از "اون" یک داستان بی­آغاز  بی­پایان ممتد را شروع می­کند. گره­گشایی داستان در عبارت آخر «بوووم» صورت می­گیرد که این واژه نیز زیرکانه بعد از واژه "اون" و به عنوان کلمه آخر داستان آمده است.