تنقید 36. (تحلیل عتاصر داستانی در داستان کوتاه "اون"، شبنم شمسواری)
تحلیل عناصر داستانی در داستان کوتاه "اون"/ بیزیم اؤیکو ۴۴. الف.
شبنم شمسواری
چکیده:
هدف ما در مقاله حاضر بررسی عناصر داستانی در داستان "اون" نوشته آیدین ضیایی است. (بیزیم اؤیکو 44. الف.) داستان دارای پیرنگ خوب، شخصیت پردازی مناسب و درونمایه فلسفی است. راوی داستان سوم شخص بوده و داستان بر پایه تعلیق طرحریزی شده است.
کلید واژگان:
پیرنگ، تعلیق، شخصیتپردازی، درونمایه، زاویه دید، لحن، نقطه اوج، پایانبندی، نتیجه
مقدمه:
در میان اهل فن و نویسندگان, در مورد تعداد و ترکیب عناصر بنیادین داستان اتفاق نظر وجود ندارد، اولویت این عناصر نیز در نظر گاه ایشان متفاوت است. در این مقاله سعی شده است به عناصر داستانی پرداخته شود که جامع بوده و در داستان مورد نقد نیز نمود بیشتری دارد. یکی از مهمترین نیازهای یک داستان خوب ایجاد کشش و حفظ داستان است. داستان عموما دارای یک خط داستانی است که به گسترش مضمون کمک میکند؛ بنابر این طرح و رویدادهای داستانی، کشمکشها و شخصیتها که مضمون را تشکیل میدهند, باید با دقت انتخاب شوند. یک طرح دارای وحدت اصولا روی یک رشته عمل مداوم متمرکز میشود, به طوری که هر رویداد بطور طبیعی و منطقی به رویداد دیگر منجر میشود. اگر داستانی در مجموع جذاب باشد, لزوما دارای عناصر داستانی مورد نیاز میباشد. هدف اصلی این مقاله بررسی عناصر اصلی موجود در این داستان است. آیا نویسنده دارای طرح خاص داستانی بوده؟ زبان و انتخاب واژهها و تکرار تا چه حدی در خدمت داستان و راوی میباشد؟
تحلیل عناصر:
1- طرح یا پیرنگ:
این داستان دارای طرح خاص و از پیش تعیین شده است؛ دارای یک کالبد و استخوانبندی خاص و محکم که به صورت طرح سه پارامتر مهم داستانی (یعنی زمان، مکان و شخصیت و هر سه مجهول) شکل گرفته است. نویسنده قبل از نوشتن و روایت، این سه پارامتر را طرحریزی کرده و به صورت قانونمند شروع به روایت نموده. سیر روایی داستان نیز بر اساس طرح از پیش تعیین شده بوده و به صورت زیر میباشد:
الف ـ آغاز با زمان مجهول.
ب ـ توصیف مکان مجهول (تصویری از بیابان بیآب و علف).
ج ـ توصیف شئی مجهول در مکان مجهول ("او آنجا بود مثل سنگ، سنگین، بیحرکت...").
د ـ شروع جانبخشی به جسم مورد نظر با آوردن زیرکانه یک پارادوکس (یک جسم بیحس، یک جسم منتظر) و ادامه روایت از «اون» در مقام یک موجود جاندار.
تا این مرحله, روایت از زمان, مکان و شئی مورد نظر در بندهای بلند و جدا از هم صورت گرفته است و رفته رفته این بندها کوتاه شده و زمان و مکان و شئی در هم تنیده میشوند.
ادامه روایت به صورت زیر پیگیری شده است:
ـ دوباره توصیف مکان: (انس گرفتن طبیعت، حشرات و پرندهها به او.)
ـ دوباره توصیف شئی: ("اون" در برابر طبیعت موجودی جانداری است که مثل سنگ بیحرکت است و تغییر شئی از روزّمرهگی به روزمرگی.)
ـ دوباره توصیف مکان: تبدیل مکان به محل دنج و راحت.
ـ دوباره توصیف شئی: اخت شدن با طبیعت و درگیری با خود درون.
ـ و در نهایت پایانبندی خاص.
در انتخاب طرح مورد نظر و سیر روایی داستان، پذیرش روایت از طرف خواننده و درگیر کردن ذهن او با موضوع در نظر گرفته شده است.
2- تعلیق:
تعلیق در این داستان جزء طرح اصلی بوده و با اولین جمله در ذهن خواننده شکل می گیرد: «... مدتی میشد که آنجا بود.» جمله اول داستان شامل یک قید مبهم زمانی و یک ضمیر اشاره مکانی می باشد. این جمله ذهن خواننده را وارد یک حیطه زمانی نامعلوم در مکانی نامعلوم میکند و میتوان جمله اول داستان را ادامه نام داستان در نظر گرفت. «"اون" مدتی میشد که آنجا بود», که نویسنده با جداکردن "اون" از جمله اول، مجهولسازی در ذهن خواننده را طی دو مرحله انجام داده است. ابتدا خواننده با "اون" - نام داستان – روبرو می شود. "اون" ضمیر سوم شخص غایب مجهول برای غیر جاندار است، سپس در حالی که ذهن هنوز درگیر نام داستان و در واقع شخصیت اصلی است، خواننده را با جمله اول وارد فضای مجهول داستان میکند.
سیر روایی داستان که از بندهای بلند شروع شده و به بندهای کوتاه در آخر داستان میرسد و زمان که در لابلای این سیر جاری است و با قیدهای مبهم مانند مدتی، گاهی اوقات ، این همه مدت ، اوایل و... نشان داده شده است. همچنین دو بعدی کردن شخصیت داستان که این دو شخصیت در هم تنیده شده است و همواره خواننده را در تعلیق و کشش به سمت گرهگشایی ایجاد شده نگه میدارد.
3- شخصیتپردازی:
این داستان فقط دارای یک شخصیت است. شخصیتپردازی بر اساس موقعیت و مکانی که بنابر اجبار در آن قرار گرفته و تغییر و تحول درونی و بیرونی که در سیر داستان روایت شده, صورت گرفته است. تمرکز روایت روی "اون" و سرنوشت" اون", تن دادن به اجبار، فاقد حق انتخاب بودن و غیره باعث وحدت شده و شخصیت داستان را کامل و البته در حد هدف خود راوی به خواننده میشناساند. دادن کیفیت روانی و اخلاقی و تغییر و تحولات درونی و روانی طی روند معقول بوده و برای خواننده قابل قبول و پذیرفتنی است.
4- درونمایه:
لازم دانستن ِبودن آدمیزاد در بیابان بیآب و علف میتواند تعریفی از نگرش راوی باشد که گویی حتماً آدمیزاد باید آنجا باشد یا میتواند نیاز انتظار "اون" را به پیدا شدن آدمیزاد نشان دهد. در این داستان ما با یک درونمایه فلسفی سر و کار داریم؛ راوی جسم مورد نظر را با آوردن جبری که به او تحمیل شده، هدفی که برایش آفریده شده و وظیفه ای که فراموشش نمیشود, او را وارد حیطه جانداری، فکر و حتی درگیری ذهنی وظیفه و عدم توانایی انجام وظیفه میکند. " اون" مثل هر شخص دیگری دچار روز مرّهگی میشود, هدف را فراموش میکند و روزهایش را سپری میکند. (چون مجبور است سپری کند و کار دیگری از دستش برنمیآید.)
راوی گویا در سرنوشت "اون" سهیم است و لحنش دلسوزانه: «... کم کم داشت جزئی از طبیعت میشد» و با بیان خاصی که در روایتش هست, خواننده را نیز در این شراکت سهیم میکند.
5- زاویه دید:
این داستان از زاویه دید سوم شخص نقل شده و با اینکه راوی بیطرف به نظر میآید, در کل یک حس اشتراک بین راوی و شخصیت اصلی داستان احساس میشود. گویا راوی خود را در قالب شخصیت روایت میکند.
6 – لحن داستان:
لحن داستان ساده، روان، متفکر و فلسفی است و گاهی دلسوزانه. این لحن در کل داستان استوار و ثابت بوده و تغییر آن (هر چند که کم به چشم میآید) دارای سیر منطقی است.
7- نقطه اوج:
نقطه اوج در این داستان قسمتی از پیرنگ است و این نقطه اوج آوردن بُعد درونی با عبارت «... چیزی تو عمق وجودش بود» برای شخصیت داستان شکل گرفته است. این بعد, دوباره خواننده را با مجهول و گرهی جدید مواجه میسازد. بعد درونی تازه معرفی شده، علیرغم خستگی "اون" وجدان پایبند سرزنشگری هست که همواره به فکر وظیفه خود میباشد و در یک جدال و گفتگوی درونی که از داستان استنباط میشود، مدام "اون" را متوجه وظیفهاش میکند.
جدال و کشمکش بین "اون" و "بُعد درونیاش" و نیز تکرار جمله «... تحت هر شرایطی به وظیفهاش فکر می کرد» که در سطر بعد به صورت «... اون هر لحظه به وظیفهاش فکر میکرد» آمده است, به باور جدا بودن "اون" و "درون اون" در ذهن خواننده کمک میکند و بیرحم و عاقل بودن بُعد درونی و روزمرگی، فراموشی و مسخ شدن "اون" را برای خواننده حتمی جلوه میدهد.
8- پایانبندی داستان:
پایانبندی داستان بلافاصله بعد از اوج داستان صورت گرفته است. گویا راوی حرفش را گفته و تمام کرده و بعد از اتمام داستان دوباره از "اون" یک داستان بیآغاز بیپایان ممتد را شروع میکند. گرهگشایی داستان در عبارت آخر «بوووم» صورت میگیرد که این واژه نیز زیرکانه بعد از واژه "اون" و به عنوان کلمه آخر داستان آمده است.
[ به عنوان شهروندی ایرانی که ادبیات تنها دلمشغولیش میباشد، همواره به این جمله کافکا اندیشیده ام که روزی گفته بود: "من فقط ادبیاتم!..." در قالب یک وبلاگ آنهم در حوزه ادبیات داستانی، "مین بیر گئجه" پیش روی شماست. ]