تنقید 37 (مادران گذشته ای که آینده نیستند!، آیدین ضیایی)
مادران گذشتهاي كه آينده نيستند!
(نگاهي به داستان "بي دست و پا"/ بیزیم اؤیکو 45. الف./ ، نوشته الهام سید حسینی)
آيدين ضيايي
دارم به صرافت ميافتم كه فارغ از جزیيات روايت، توليد معنا يا درونمايه و مضمون در اين داستان را به دو واژهاي كه الگوي كليست، تقليل دهم و بر اساس اين دو واژه، ـ پيرنگ داستان كه نمودي روانشناختي بر آن حاكم است ـ را مبنايي براي عزيمت شناخت داستان مقرر كنم. "وسواس و اضطراب" دو عنصر ملازم همند و در اين داستان دو عامل كليدي. سببيت اين داستان هم در نقطه اتكاي اين دو آويخته شده است. دو وضعيتي كه اغلب در محور همنشيني و همپوشاني قرار ميگيرند و رفتارهاي بعدي را بر اساس اين ملازمت و با هم بودنشان شكل ميدهند. شخصيتپردازي داستان هم دقيقن بر اين اساس پيريزي شده است, يعني فردي كه وسواس و اضطراب را توامان با خود دارد و اين ويژگي را در طول داستان و به اشكال نمودي و وانمودي مختلف به نمايش مي گذارد...
اضطراب مهمترين پيامد وسواس است. در اين داستان، ما با وسواس فكري مواجه ميشویم با ساعت و نحوه قرار گرفتن بازوها (عقربه ها) و دقت در شكل و تشبيه جزئيات قرار گرفتن آنها و به دنبال آن اين وسواس فكري را با وسواس عملي تراشيدن مداد، ترديد در انتخاب مدادها و مرتب كردن كاغذهاي سفيد تكميل مي كنيم. اوج اين وسواس در عدم اطمينان از انتخاب درست كلمات نوشته شده بر روي كاغذ عرضه ميشود. همان نقش وسواسگونه را كاركرد "قهوه" هم در اين داستان بر عهده ميگيرد. ريشه وسواسهايي كه مقدمات داستاني شدهاند و داستان بر اساس آنها به پيش ميرود, اضطرابي است كه در سير روايت قابل رديابيست.
برآيند اين وسواس با اضطراب در سطرهاي بعدي همبند ميشود؛ اضطراب از شكل كامل و سالم يا ناقص و مقصور نوزادِ در بطن و كابوسهاي ناشي از اين اضطراب، موتور پيش برنده روايت شده است.
نظرگاه داستاني راوي روايت يا همان داناي كل، زاويه سوم شخصي است؛ اما مكانيسمي كه اين زاويه ديد بر عهده ميگيرد در طول روايت و با تغيير در زمان و مكان به قطع توالي و موقعيت يابي/ سازي ديگرگونه مي انجامد.
ترديد در دو وضعيت "مورد پزشكي منحصر به فرد" و "جاي نگراني نيست همه چيز طبيعيه" ميتواند صورتبندي شكل كلي روايت را بكند و مرجعي مناسب براي همان رمز دو كلمهاي اضطراب و وسواسي باشد كه داستان را با خود همراه و همساز ميكند.
در طول داستان، حركت سينوسي اوج و فرود را ميتوان ديد و اين حركت خود مؤيد ترديد بين دو ايستار حاكم بر فضاي روايت است. جوري كه ما نقطه اوجي در اين روايت نميبينيم و به همان مقدار نقطه فرود هم نقطه پايان نيست.
به رغم نمايش توصيفي و داستاني از وضعيت حاكي، جنس روايت به عرصه تكرار كشيده شده و همذاتپنداري مفرط در شرايط مشابه، آن را از انحصار راوي و مؤلف داستان خارج كرده و به راحتي و دم دستيترين شكلي در فضاي عمومي به اشتراك گذاشته است. انتخاب موضوع باعث شده كه مؤلف خست به خرج نداده و با گشاده دستي طرح انتخابياش را تحويل مخاطب بدهد.
هيچ عنصري كه حكايت از اتفاقي خارج از مالفت جمعي در تجربه و درك آن باشد, به داستان افزوده نشده و تعليق عنصري مغفول مانده يا دست كم، كم اهميت در سير روايت است. توجه كنيد كه در صورت قبول تعليق داستاني، به بيش از دو احتمال نخواهيم گرويد و آن يا سلامت نوزاد و يا نقص در نوزاد خواهد بود كه در آن صورت ما با شكستن مسير روايت به مثابه شكست نور در حين عبور از يك منشور و تجزيه و پاشيدگي آن، با ماحصلي از الوان مختلف، مواجه نخواهيم شد. بلكه شكست روايت به شكستي بدون رنگ يا همان سياه و سفيدي منجر خواهد شد كه در هر دو صورت خرقي در عادات مالوف از دلهره و هيجان ما صورت نگرفته و بالطبع چالشي هم در سيستم حسي و عاطفي متعاقب از آن نخواهيم داشت. "مردها موجودات رقتانگيزي هستند، چون سترون اند", اين جمله ميتوانست نقطه عزيمت براي فاصلهگذاري جنسيتي و كشف و ارائه نظرگاهي فارق و فارغ از بودها باشد و داشتههايي در اين چهارچوب را ملغي كند. از اين رو طرح عمومي و شموليت يافته از يك اختصاص زنانه و تقليل آن به قابل قبولها نميتواند مرزهاي شناخت را جا به جا كرده و نماينده يك تصور داستاني با زاويه نگاهي نو و تكين باشد، فقط ميتواند آن را به پلان يا در حالت خوشبينانه به سكانسي از يك سريال معمول تلوزيوني فرو بكاهد.
[ به عنوان شهروندی ایرانی که ادبیات تنها دلمشغولیش میباشد، همواره به این جمله کافکا اندیشیده ام که روزی گفته بود: "من فقط ادبیاتم!..." در قالب یک وبلاگ آنهم در حوزه ادبیات داستانی، "مین بیر گئجه" پیش روی شماست. ]