مادران گذشته­اي كه آينده نيستند!

(نگاهي به داستان "بي دست و پا"/ بیزیم اؤیکو 45. الف./ ، نوشته الهام سید حسینی)   

آيدين ضيايي

 

دارم به صرافت مي­افتم كه فارغ از جزیيات روايت، توليد معنا يا درون­مايه و مضمون در اين داستان را به دو واژه­اي كه الگوي كلي­ست، تقليل دهم و بر اساس اين دو واژه،  ـ پيرنگ داستان كه نمودي روا­ن­شناختي بر آن حاكم است ـ را مبنايي براي عزيمت شناخت داستان مقرر كنم. "وسواس و اضطراب" دو عنصر ملازم همند و در اين داستان دو عامل كليدي. سببيت اين داستان هم در نقطه اتكاي اين دو آويخته شده است. دو وضعيتي كه اغلب در محور هم­نشيني و هم­پوشاني قرار مي­گيرند و رفتارهاي بعدي را بر اساس اين ملازمت و با هم بودنشان شكل مي­دهند. شخصيت­پردازي داستان هم دقيقن بر اين اساس پي­ريزي شده است, يعني فردي كه وسواس و اضطراب را توامان با خود دارد و اين ويژگي را در طول داستان و به اشكال نمودي و وانمودي مختلف به نمايش مي گذارد...

اضطراب مهمترين پيامد وسواس است. در اين داستان، ما با وسواس فكري مواجه مي­شویم با ساعت و نحوه قرار گرفتن بازوها (عقربه ها) و دقت در شكل و تشبيه جزئيات قرار گرفتن آنها و به دنبال آن اين وسواس فكري را با وسواس عملي تراشيدن مداد، ترديد در انتخاب مدادها و مرتب كردن كاغذهاي سفيد تكميل مي كنيم. اوج اين وسواس در عدم اطمينان از انتخاب درست كلمات نوشته شده بر روي كاغذ عرضه مي­شود. همان نقش وسواس­گونه را كاركرد "قهوه" هم در اين داستان بر عهده مي­گيرد. ريشه وسواس­هايي كه مقدمات داستاني شده­اند و داستان بر اساس آنها به پيش مي­رود, اضطرابي است كه در سير روايت قابل رديابي­ست.

برآيند اين وسواس با اضطراب در سطرهاي بعدي همبند مي­شود؛ اضطراب از شكل كامل و سالم يا ناقص و مقصور نوزادِ در بطن و كابوس­هاي ناشي از اين اضطراب، موتور پيش برنده روايت شده است.

نظرگاه داستاني راوي روايت يا همان داناي كل، زاويه سوم شخصي است؛ اما مكانيسمي كه اين زاويه ديد بر عهده مي­گيرد در طول روايت و با تغيير در زمان و مكان به قطع توالي و موقعيت يابي/ سازي ديگرگونه مي انجامد.

ترديد در دو وضعيت "مورد پزشكي منحصر به فرد" و "جاي نگراني نيست همه چيز طبيعيه" مي­تواند صورت­بندي شكل كلي روايت را بكند و مرجعي مناسب براي همان رمز دو كلمه­اي اضطراب و وسواسي باشد كه داستان را با خود همراه و هم­ساز مي­كند.

در طول داستان، حركت سينوسي اوج و فرود را مي­توان ديد و اين حركت خود مؤيد ترديد بين دو ايستار حاكم بر فضاي روايت است. جوري كه ما نقطه اوجي در اين روايت نمي­بينيم و به همان مقدار نقطه فرود هم نقطه پايان نيست.

به رغم نمايش توصيفي و داستاني از وضعيت حاكي، جنس روايت به عرصه تكرار كشيده شده و هم­ذات­پنداري مفرط در شرايط مشابه، آن را از انحصار راوي و مؤلف داستان خارج كرده و به راحتي و دم دستي­ترين شكلي در فضاي عمومي به اشتراك گذاشته است. انتخاب موضوع باعث شده كه مؤلف خست به خرج نداده و با گشاده دستي طرح انتخابي­اش را تحويل مخاطب بدهد.

هيچ عنصري كه حكايت از اتفاقي خارج از مالفت جمعي در تجربه و درك آن باشد, به داستان افزوده نشده و تعليق عنصري مغفول مانده يا دست كم، كم اهميت در سير روايت است. توجه كنيد كه در صورت قبول تعليق داستاني، به بيش از دو احتمال نخواهيم گرويد و آن يا سلامت نوزاد و يا نقص در نوزاد خواهد بود كه در آن صورت ما با شكستن مسير روايت به مثابه شكست نور در حين عبور از يك منشور و تجزيه و پاشيدگي آن، با ماحصلي از الوان مختلف، مواجه نخواهيم شد. بلكه شكست روايت به شكستي بدون رنگ يا همان سياه و سفيدي منجر خواهد شد كه در هر دو صورت خرقي در عادات مالوف از دلهره و هيجان ما صورت نگرفته و بالطبع چالشي هم در سيستم حسي و عاطفي متعاقب از آن نخواهيم داشت. "مردها موجودات رقت­انگيزي هستند، چون سترون اند", اين جمله مي­توانست نقطه عزيمت براي فاصله­گذاري جنسيتي و كشف و ارائه نظرگاهي فارق و فارغ از بودها باشد و داشته­هايي در اين چهارچوب را ملغي كند. از اين رو طرح عمومي و شموليت يافته از يك اختصاص زنانه و تقليل آن به قابل قبول­ها نمي­تواند مرزهاي شناخت را جا به جا كرده و  نماينده يك تصور داستاني با زاويه نگاهي نو و تكين باشد، فقط مي­تواند آن را به پلان يا در حالت خوشبينانه به سكانسي از يك سريال معمول تلوزيوني فرو بكاهد.