تنقید 2. احمد صیقلی و بالاجا بیر بهانه
مین بیر گئجه: آشاغیداکی یازینی سایین تنقیدچی احمد بَی صیقلی، اردبیلین یئرلی قزئتلرینین بیرینده چاپ اولسون دئیه یازمیشدیرسا دا، یازاری طرفیندن بو وئبلاقین اوخوجولارینا تقدیم اولونور. مین بیر گئجه، میننتله بو یازیچینین باخیشلارینی یایاراق، بیر سؤزون وورغولاماسینی دا گرهکلی گؤرور: سون ایللرده آنا دیلیمیزده چاپ اولموش اؤیکو و رومانلارا گلدیکده، صالح عطایینین دون کیشوت و دلی دومرولون کؤرپوسو و منیم آدلاریم باشلیقلی کیتابلاریندان علاوه، ناصر منظورینین قارا چوخا و آواوا آدلی کیتابلارینی و اؤزللیکله ایواز طاهانین قورشون هاردان آچیلدی آدیندا کیتابینی و بو اثرلرین اؤیکو ادبیاتیمیزدا بوراخدیغی اؤنملی ائتگیلرینی اونوتمامالیییق.
به بهانهی انتشار مجموعه داستان لاپ او اوزاقلاردا
احمد صیقلی
گرچه انتشار هر اثر ادبی در پهنهی این سرزمین به مثابه یک اتفاق مهم و قابل تامل از جانب فعالین عرصهی ادبیات و هنر تلقی میشود، و لیکن طبع و نشر یک مجموعه داستان به زبان تُرکی پدیدهی نادری است که دوستداران و علاقمندان ادبیات تُرکی را به شدت تحت تاثیر قرار میدهد و حامل پیامی است برای کسانی که عدم شفافیت زبانی و یا فقدان فرهنگ لغات تُرکیِ هماهنگ شده را مفری برای گریز از زبان مادری و روی آوردن صِرف به زبان دوم میدانند.
جای خوشوقتی است که در سالهای اخیر، ادبیات تُرکی ما در زمینهی شعر استعدادهای فراوانی را عرضه نموده و علاقهمندان و مخاطبان خود را نیز در بین دوستداران این هنر یافته است. اما در زمینهی داستان این کنکاش به نحو چشمگیری کمتر بوده و یا اگر داستانهای پراکندهای نیز اینجا و آنجا به رشته تحریر در آمده، مجال و یا امکان آنرا نیافته که در قالب یک کتاب به دست مخاطبان برسد. به دنبال انتشار مجموعه داستان دون کیشوت و دلی دومرولون کؤرپوسو/ دمرل دیوانهسر و دن کیشوت و نیز رمان منیم آدلاریم/ نامهای من که چند سال پیش به قلم صالح عطایی انجام گرفت، اینبار مجموعه داستان لاپ او اوزاقلاردا / خیلی آن دورترها گام مؤثر دیگری است که در زمینهی ادبیات داستانی این دیار برداشته میشود و رضا کاظمی با اعتماد به نفس و با زبانی بیتکلف مجموعه داستان دیگری را پیش روی خوانندگان داستان (آنهم به زبان مادری) میگذارد.
تجربه و آزمونِ سبکهای مختلف نوشتاری نیاز اصلی داستاننویسی تُرکی در حال حاضر میباشد که باید با گذر از پیچ و خمهای بسیار راه خود را به سوی پختگی و کمال بپیماید، و درست در همین راستاست که رضا کاظمی داستانهای خود را با شیوهها و تکنیکهای مختلف داستانی اعم از خطی و غیر خطی و ... ارائه کرده و تواناییهای خود را محک زده است.
مجموعه داستان لاپ او اوزاقلاردا در برگیرنده ده داستان کوتاه است که همگی از لحاظ تم و مضمون با یکدیگر متفاوت بوده و شخصیتهای داستانهایش از میان اقشار و لایههای مختلف اجتماعی برگزیده شده اند: پیرزنی در آستانهی مرگ، کودکی که مرگ عزیزی را تجربه میکند، کارمند بازنشستهای که با مرور خاطرات جوانی روزگار میگذراند، پیرمرد و پیرزنی که تنها ساکنان (و یا بهتر بازماندگان) یک روستای رو به ویران در اثر کوچ هستند و ...
نویسنده در توصیف حوادث و رویدادهای داستانیاش، با استفاده از لحن و شیوهی گفتار مردمانش، همرا با زیر و بمهای فنوتیک (زبان مادریاش) چنان فضایی را ترسیم میکند که مخاطب گاه فراموش میکند در حال مطالعهی متنی است به زبانی که تا بحال به خواندن در آن زبان کمتر عادت کرده است (به هر دلیلی). از سوی دیگر، نحوهی این توصیفات و پرورش موضوعی داستانها و پرداخت هوشیارانهی آنها بدان گونه است که تصنع، سرهمبندی موضوعی و اغراق در پرورش شخصیتها از خلال متن داستان احساس نمیشود و همین نکته بر باورپذیری، جذابیت و کشش داستانها افزوده و موفقیت این آثار را تضمین میکند. شناخت دقیق روحیات شخصیتها و جنبههای روانشناختی آنها از جانب نویسنده، نکته مهم دیگری است که میتوان با تامل مختصر بر روی برخی از آنها به کیفیت روند موفقیتآمیز این داستانها اشاره کرد.
در داستان کوتاه لاپ او اوزاقلاردا / خیلی آن دورترها (که عنوان کتاب نیز از این داستان برگرفته شده است)، ساچلی دختر خردسالی است نظارهگر لحظات پایانی زندگی مادر بزرگش است. احساسات ظریف و بکر کودکانهاش نمیتواند پذیرای مرگ عزیزی از نزدیکانش باشد، بنابراین وقتی کسی از بزرگترها مرگ مادر بزرگ را با پرواز او به دور دستها توجیه میکند، کودک داستان با اشتیاق میپذیرد و در نقطه اوج داستان، هنگامی که ساچلی کلاغی را که از روی سیم تیر برق پر میکشد و به افقهای دور دست پرواز میکند، "مادر بزرگ"ـش خطاب میکند، از اینهمه معصومیت آواری در درون ما فرو میریزد و ما را به باور بیشتر دنیای کودکان رهنمون میشود. ساچلی نمونه تیپیک کودکان همسن و سال خود است که دنیا را تنها از دریچه چشم خود مینگرند و نه کمتر و نه بیشتر.
یا در داستان زیبای گومبول سرباز بوردا کئشیک چکیردی/ سرباز چاقه اینجا نگهبانی میداد، با چهار کودک و نوجوانی مواجه هستیم که به دنبال جمع کردن گلولهها و پوکههای به جا مانده از مشق سربازان در نزدیکی دهکدهشان با یکدیگر وارد رقابتی ناخواسته میشوند. در این داستان، توصیف مناسب فضاها، اعمال و حرکات متناسب با سن و سال و نوع جنسیت این دو دختر و دو پسر، و دست آخر سایهی تهدیدآمیز چوپان داستان که با مستمسک قرار دادن علاقهی ائلناز (یکی از آن چهار تا) به یافتن پوکه و گلولهی سربی و پیروزی در این رقابت نه چندان کودکانه سعی در اغفال و چه بسا سوء استفاده از او دارد، از پرداختی دقیق و بسیار مناسب برخوردار است.
دنیای کودکان اما منحصر به یکی دو داستان است. رضا کاظمیِ جوان با آدم بزرگها و مشکلات کوچک و بزرگ آنها نیز ناآشنا نیست. او در فنر هیسلهییر بو ائوده/ در این خانه فانوس دود میکند مرثیه نابودی و از سکنه خالی شدن روستای آباء و اجدادی دو شخصیت داستانیاش را به خوبی میسراید. آتا خان و همسرش سرینگول به همراه چند سگ و معدودی احشام، تنها ساکنان دهکدهی رو به ویران این داستان هستند که در معرض تهدید اشخاص ناشناسی هستند که سعی در چپاول اموال باقی مانده در خانهها و نیز زیر خاکیهای آنها دارند. نویسنده فضای سنگین تهدید روانی این مهاجمان را مانند بلوریهای غلامحسین ساعدی در داستان گاو، همواره بر روی قهرمانان داستانش حفظ میکند بیآنکه از حضور فیزیکی آنها در طول داستان اثری دیده شود. همچنین با توجه به اینکه این داستان ساختاری تقریبا ضد قصه دارد و حوادث و رویداد شگرفی در آن اتفاق نمیافتد، و داستان با محوریت دنیای دورنی پیرمرد همرا با خاطرات گذشته، رویاها و هذیانهای خواب و بیداریاش پیش میرود، میتوان به این باور رسید که شناخت نویسنده از فضای داستانیاش و نیز آشنایی با روحیات و رفتار اجتماعی شخصیتهایش او را در پرداخت اصولی داستان، همراه با همه جذابیتهایش یاری داده است.
سایر داستانهای این مجموعه نیز بر همین منوال بیش و کم ساختار و فرم متناسب با مضمون خود را دارند. تجربیات اجتماعی و نگاه نافذ نویسنده به آدمهای پیرامون و روابط آنها در موقعیتهای اجتماعیشان به کمک تخیل او آمده و افزون بر آن احاطهاش بر کلمات و شیوهی بیان تُرکی فرصت مناسبی را در اختیار او قرار داده است تا آثار ادبی قابل اعتنایی عرضه کند. نکتهی دیگر اینکه، دو داستان این مجموعه یعنی غزل دئییل، های گلیر/ غزل نیست، هیاهوست این و اوچ گؤرونتو، بیر قارا باسما/ سه تصویر، یک کابوس، در قالب و فرمی متفاوتتر از سایر داستانها ارائه شده است که شاید به لحاظ تجربی و ابهام در ارائه موضوع نیازمند نگاه ویژه و تحلیل جداگانه باشد. اما آنچه از یک دیدگاه کلان میتوان نوشت این است که نحوهی ارائه سوژه و برقراری ارتباط با مخاطب در فرمهایی که با قرائتهای پستمدرن و سیال ذهنی قرابت دارند، نباید به گونهای باشد که ابهامات ساختاری در متن منجر به تاویلها و تعدد برداشتهای متفاوت گردد و یا آنچه که مقصود نویسنده است در گردابی از گرههای ذهنی قهرمانانش مفقود گردد و موضوع و غایت داستانی از آن مستفاد نشود.
به هر حال، انتشار کتاب لاپ او اوزاقلاردا رویداد کمنظیری است که تداوم چنین رویدادهایی منجر به گسترش ادبیات این سرزمین و خودباوری برای خلق آثار نوین دیگر خواهد شد...
[ به عنوان شهروندی ایرانی که ادبیات تنها دلمشغولیش میباشد، همواره به این جمله کافکا اندیشیده ام که روزی گفته بود: "من فقط ادبیاتم!..." در قالب یک وبلاگ آنهم در حوزه ادبیات داستانی، "مین بیر گئجه" پیش روی شماست. ]